ما و جوجوهامان

I want not only to be loved but to be told that I am loved

انـــــــــــــــــــــــار میوه ی بهشــــــــــــــــــــــــــــــــــته...
نویسنده : نندی - ساعت ٢:٥٤ ‎ب.ظ روز شنبه ۱ بهمن ۱۳٩٠
 

 

 

تولد آسمانیت مبارک انارکم

.

.

.

 

 

××××

یه توضیحی بدهکار این پستم: توی دی و بهمن 88 چند تا دختر پسر ناز به دنیا اومدن که یکی شون انار بود. ماماناشون توی یکی از کلوبای نی نی سایت با هم آشنا شده بودن .تولد انار شش بهمن بود .اما بعد از یک دوره ی سخت بستری در بیمارستان از میان ما رفت.ناراحت

 


 
 
به جای این که سر و وضع خونه رو مرتب کنم ...
نویسنده : نندی - ساعت ۳:٠٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ دی ۱۳٩٠
 

نشستم پای کامپیوتر و می نویسم.

عوض همه ی وقتایی که ندارم برای نوشتن حرف برای نوشتن دارم. پریشب خوابم نمی برد و سر جام غلت می زدم و فکر می کردم و فکر می کردم ...فکر کردم اگه اینترنت کامپیوترلس اختراع شده بود الان 4-5 تا پست گذاشته بودم .

****

اول می خوام جواب سرمه رو بدم که با کامنت دومش واقعا شرمنده شدم. دختر من بد غذا بود یعنی سال اول اصلا غذا نمی خورد. اما الان نه. توی همون پستم نوشتم یک چیزایی .یادم نمیاد چی نوشته بودم برای همین اگه تکراری می شه ببخش. اولا که مجبور بودم بی اهمیت باشم ، یعنی شاید اگر بچه ی اولم بود نمی تونستم این قدر ریلکس باشم . اما نمی تونستم بیشتر از یک مقداری خودم رو درگیر کنم. سوپ نمی خورد فرنی نمی خورد سرلاک نمی خورد . اما هی امتحان کردم و امتحان کردم و کم کم ذائقه اش دستم اومد. غذاهای درشت دوست داشت و از همه مهم تر غذا خوردن با دست رو دوست داره. چه ما بهش غذا می دادیم چه خودش بخوره. هی سرلاک های جورواجور دادم و نخورد تا این که به سرلاک خرما روی خوش نشون داد.تازه اون رو هم به صورت پودری دوست داشت.برای همین وقتی براش سرلاک درست می کردم یک کمقدار پودر کنار کاسه اش هم نزده می ذاشتم و هر قاشق رو با اون پودره می پوشوندم. خلاصه سال اول همون جوری که خانه بهداشتیا دلشون می خواست غذا خورد!!!! یعنی با مرکزیت شیر مامان! کم کم خودش بهتر شد.الان تقریبا همه چی می خوره اما عاشق گوشته یعنی اگر غذا پلو خورش باشه ممکنه 10 درصد برنج بخوره.اما اگه برنج مخلوط یا ماکارونی باشه وضعش بهتره.به خاطر همین باربی مونده .مسخره ش اینه که سال اول هی سوپ پختم و دور ریختم اما الان عاشق سوپه!!!!

خلاصه عزیزم !سرمه جونم! باید بگردی ببینی نی نیت چی دوست داره و چه جوری دوست داره که می دونم اصلا کار راحتی نیست. خیلی سخته ولی باید بپذیریم که بچه ها هم با این که کوچولوان اما ذائقه و سلیقه ی خاص خودشون رو دارن  و بهتره چیزی رو بهشون تحمیل نکنیم.در ضمن ببخشید اگه اینقدر دیر جوابت رو نوشتم.

****

دچار بیحالی اینترنتی شدم نشونه ش هم گودرمه که هر روز صفرش می کردم اما الان چند وقته حدود 300 مونده هر چند روز یه بار می رم دو سه تا پست که مطمئنم یکی دو خط بیشتر نیستند و درباره ی مملکت و زندگی شخصی و مشکلات آدما و ...اینا هم نیستند رو می خونم.این یعنی این که از حال بیشترتون خبر ندارم. اونایی که پرکارن 20-30 تا اونایی که کمتر می نویسن5-6 تا پست نخونده دارن.البته خودم می دونم چی مه ها . منتظرم حالم بهتر شه.

****

چند وقتیه با خدا قهرم. نمی دونم چرا ولی خیلی دلم ازش گرفته...

****

بچه م گرفته خوابیده،مشقای کلاسش رو ننوشته . دلم مثل سیر و سرکه می جوشه. هی می رم نگاش می کنم ببینم کی بیدار می شه بنویسه.امروز هم امتحان داشت. خودش سرکلاس نقاشیای کتاب زبانش رو رنگ می کرد و من توی دلم رختشورخونه راه انداخته بودم.هی دارم با خودم مبارزه می کنم که مثل مامانم استرسم رو به بچه منتقل نکنم و باعث شم بزرگ که شد عین من دیوونه شه و به خاطر مشقای ننوشته ی کلاس موسیقی بچه ش دلشوره بگیره.

بر نمی گردم بالا غلط هام رو درست کنم. شرمنده! باید برم شامم رو بپزم .شب دیر بر می گردیم و الان دلم شور شامم رو می زنه.

 


 
 
روز ها فکر من این است و همه شب سخنم...
نویسنده : نندی - ساعت ۸:۱٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۱ دی ۱۳٩٠
 

 

 

...آخه وقتی بچه نداشتم چی کار می کردم؟!؟!سوال

 

 


 
 
صـــــــــــــــــــــــــــــاف بشـــــــــــــــــــــــــــــــین!
نویسنده : نندی - ساعت ۱:٥٦ ‎ب.ظ روز شنبه ۳ دی ۱۳٩٠
 

 

می گم اگه پام هم مثل کمرم استخوان های کوچک داشت احتمالا تا الان فر خورده بودم!!!!

 


 
 
قول داده بودم!
نویسنده : نندی - ساعت ٧:٢۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٧ آذر ۱۳٩٠
 

مشاهده یادداشت خصوصی


 
 
← صفحه بعد