ما و جوجوهامان
I want not only to be loved but to be told that I am loved
سه شنبه ها که پسرک کلاس دارد شاممان را صبح می پزم گاهی هم بیرون شام می خوریم. این هفته آقای شوهر نبودند و من هم تنبلی کردم.از کلاس که رسیدیم شروع کردم به نیمرو درست کردن. پسرک تا بوی تخم مرغ به مشامش رسید پرسید :نیمرو درست می کنی؟ -بله! -آخ! جای پدر خالی! - **** دخترک امشب موقع خواب می گوید: پدر اصّن نمیاد خونه! ایشاللا میاد خونه! (انقدرم ایشاللای غلیظی می گه ماشاللا!) یک سری عدد آهن ربایی از توی اسباب ها ی من پیدا کرده .به یخچال می چسباند و از من درس می پرسد:این چنده مامان؟ می گم مگه خودت بلد نیستی بخونی؟1 می گه می خوام ببینم مغزت چقدره؟!مغز ریاضیت قوی هست یا نه؟! بعد از این که یه عدد 12 رقمی رو براش خوندم برام دست می زنه :آفرین مغزت خوبه! بهش می گم بیشتر از این ننویس!دیگه سواتم نمی کشه! پ.ن: طاها به اعداد خیلی علاقه داره و به صورت خودجوش عدد خوانی رو بلد شده .الان تا ملیون رو هم می تونه بخونه از خدا پنهان نیست از شما هم پنهان نباشد: من خیلی از ماشین فولکس آن هم از نوع قورباغه ایش خوشم می آید.طاها دوتا ماشین فولکس دارد یکی کوچک و قرمز و یکی بزرگ و سفید . این دومی را مادربزرگش برای تولدش خریده بود و گمان می کنم من بیشتر از طاها دوستش داشتم و در دلم به او عروس خطاب می کردم! حالا اصل مطلب: یکی از آن روزها که من اجازه می دهم بچه ها هر غلطی می خواند بکنند بود !من در آشپزخانه و بچه ها در اتاقشان دقیق نمی دانستم چه کار می کنند فقط می دانستم از آن گند کاری هاست که خلاقیت را پرورش می دهد!!!صدایم در نیامد و سرم به کار های خودم بود فقط از دور گاهی نگاه می کردم که همدیگر را نکُشند! تا بالاخره پسرک آمد و « عروس» را روی اوپن گذاشت!چشمتان روز بد نبیند ! عروس قهوه ای! با مداد شمعی حسابش را رسیده بودند! قبل از این که بتوانم فکر کنم آه از نهادم برآمد: اینو چی کارش کردین؟! همزمان با جمله ی من پسرک هم یک جمله گفت که وقتی دهانم را بستم تازه فهمیدمش: اثر هنری ام رو ببین!!!! هیچی دیگر! شروع کردم به ماله کشیدن و این که واقعا چقدر خوب رنگش کردی و ... حالا چند تا اثر هنریشون رو توی اون یکی وبلاگ می گذارم! البته نه از اون خلاقیتی ها و نه صد البته عکس عروس! پ.ن: اون روز همه ی ماشین بزرگا رو رنگ زدم بعد از اتمام همه ی خلاقیتشون بردمش توی دستشویی و بهش اسکاج و پودر دادم تا تمیزشان کند .ماشینا با یک قوطی پودر(!) تمیز شدن! صبح خسته ام خیلی خسته .هنوز خوابم ، خوابِ خواب که پسرک خودش را کنار من روی بالش می اندازد: مامان! مامان! سلام! روزت مبارک! . . . چند وقت بعد( نمی دانم چقدر چون دوباره خوابم برد) می شنوم که خواهرش را کنار من آورده : برو به مامان بگو روزت مبارک! دخترک هم خودش را روی من می اندازد و جملاتی که برادرش دیکته کرده را تحویلم می دهد. هنوز خوابم و چشم هایم از هم باز نمی شود اما روزم مبارک شده است!!!!!
اگه بود چقدر خوشحال می شد که شام نیمرو داریم!!!

+ آیکون مامان سوسکه!
| Design By : nightSelect.com |


